شهرستان

حسابان و شیمى داره بهم چشمک میزنه 

چرا دوباره از اون حسا اومده سراغم که میگه به درک هیچى نخوندى 

خیلى زور داره به خاطر یه حرفى یه نفر دقیقا پنج دقیقه قهقهه بزنه و مسخرت بکنه و بعد از چند سال بفهمى حرفى که به خاطرش اونقدر تحقیر شدى یه دروغ مزخرف بوده 

وقتى میرى شهرستان ، وقت اب و هواى اونجا رو میبینى ، وقتى خنکى شباش رو میبینى ، وقتى اون اب و هواى فوق العاده رو که وارد ریه هات میکنى ، وقتى اون ادم هاى خونگرم بى شیله پیله رو که بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر تحصیلات دارى چقدر پول دارى و ... باهات مهربونن رو میبینى نمیخواى به هیچ وجه دوباره پاتو بزارى توى تهران

چهارشنبه که داشتم میرفتم خونه یه تیکه از مسیرو پیاده رفتم اصلا نمیتونم با کلمه اى اون حرارتى که هوا داشت رو توصیف کنم در این حد گرم بود واقعا 

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
سهراب
۰۷ مرداد ۱۹:۰۹
کلا هرچی شهر کوچیکتر باشه، زندگی زیباتره ...

زیباترین حالتش وقتیه که شهری اصن درکار نباشه ...

زندگی کوچ نشینی :-)

ولی خوب ما اسیر شدیم توی کلان‌شهر ها ...

پاسخ :

چه اسیر شدن بدى
لاقل به اسیر ها هواى تازه میدن 
تو کلان شهر ها اونم نمیدن 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان