فیفا 2017

درسته فیفا 2017 رو بازى کردم اما اصلا حتى فکرشم درد اوره رئالى باشم و عکس مسى رو بزارم ./. 

میشه گفت دیروز براى اولین بار پلیسشن بازى کردم فیفا 2017 .-. خیلى خووووووب بود لامصب ؛ اما وجدانا تو بازى هى به خودم لعنت میفرستادم که دارم اینطورى رونالدو و مارسلو و بیل و اینا رو مسخرشون میکنم اصلا ابهتون رو زیر سوال میبردم اصن یه وعضى که رونالدو و بیل در راستاى گرفتن یه توپ بهم میخوردن :// ( اقا من اولین بازیم بود حق بدین بهم فقط لطفا )
من واقعا چرا اینقدر چیز میزاى خفن رو تجربه نکردم احساس میکنم اصلا تا تو این سن زندگى نمیکردم و تازه الان دارم شروع میکنم به زندگى کردن 
و خب بازى فیفاى دیروز باعث شد که بگم هى تو هم اضافه شدى به ایست کارایى که بعد از کنکور باید انجامش بدم :))
خیلى جالب بود صبحش من هى به پسر خالم میگفتم داداچ اتلتیکو تیم خوبیه خیلى خفنه بعد هى اوشون میگفتن نه حالا خلاصه جا داره الان بهش زنگ بزنم بگى هى دیدى تلتیکو ، رئال و بردى داشتى ههه

پ.ن : تلاش کردن در راستاى شاد بودن و شاد کردن دیگران خیلى خوبه انگارى دنیاتو تغییر میده 
پ.ن : جا داره از مسئولینى که هیچ کارى نمیکنن در راستاى وضع داغون مملکت که سبب شده اینقدر کتاب هاى کمک درسى و کلا کتاب گرون بشه تشکر کنم ، مرسى مسئول !!: 
۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

شات 4

یادتان باشد سواد هیچ وقت شعور نمیاورد.
شعور یعنی تشخیص کار خوب از بد.
شعور یعنی تشخیص کار درست از اشتباه.
سواد. یاد گرفتن فرمول و اطلاعات در علم و یا مبحث خاصی است!
این شعور است که راه استفاده درست و یا غلط از علم ( سواد ) را به ما میدهد
شعور رو به کسی نمیشه آموزش داد
یک انسان میبایست در درون خودش طلب شعور کند تا به آن دست پیدا کند!
چه بسا ما اساتید برجسته علمی و دانشگاهی داریم که سواد دارند ولی شعور ندارند.


خاویر کرمنت ، کتاب بیشعورى

۶ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

بلاخره فامیل سبب خیر شدن



چند روز پیش چند تن از فامیلامون در جهت خوردن عصرونه عزم رفتن به پارک رو کردن و واقعا ازشون از این بابت خیلى ممنونم و خب از اونجایى که من اصلا حوصله ندارم کنارشون بشینم و به صحبت هاى عده ى کثیرى از انسان هاى شصت ساله گوش بدم دوربینم رو برداشتم رفتم شکار تصاویر ، رفتم زمین بازى واقعا بهترین تجربه ى عکاسى بود که داشتم بچه ها واقعا فوق العادن یه جورى به لنز دوربین نگاه میکردن و لبخند میزدن که بهترین حس رو به ادم منتقل میکرد 

وقتى از بچه ها عکس میگرفتم واکنش هاشون خیلى جالب بود بچه هاى کوچیک همشون میخندیدن و کلى ذوق میکردن و من از ذوقشون دویست برابر بیشتر ذوق میکردم بچه هاى بزرگ تر خب با توجه به سنشون که اکثر پسر هم بودن علاقه اى به عکس گرفتن نداشتن و واکنش هاشون هم واقعا جالب بود و دقیقا واکنشى بود که من وقتى بچه بودم به همچین چیزى نشون میدادم صد در صد 

توى پارک یه پدر بود با دخترش که یه چند تا دختر و جمع کرده بودن داشتن باهم فوتبال بازى میکردن واقعا قشنگ بود که میدیدم اینا مثل من حسرت اینو ندارن که مثل پسرا بتونن تو زمین بازى فوتبال بازى کنن اصن پدر دختر که عشق بود با چنان شور هیجانى بهش فوتبال و یاد میداد که نگو :)))

فکر میکردم وقتى دارم عکس میگیرم خیلى با واکنش هاى منفى رو به رو بشم و اصلا رو به رو نشدم و به طرز خیلى غیر باورى واکنش ها واقعا مثبت بود و تازه دو تا پیشنهاد عکاسى هم دریافت کردم :))


پ ن : تلگرامم رو باز کردم دیدم وا عجبا مامانم براى اولین بار بهم پى ام داد و بعد از باز کردن پیام متوجه شدم روز جهانى تنبل و بهم تبریک گفته . واقعا مرسى مامان :/ 

پ ن : تمام عکس هایى که گرفتم با عکسى که الان بالا گذاشتم فرق میکرد بقیه ى عکسام همه پر بود از خنده هاى از ته دل بچه ها اما انگار این عکسه داره منِ گذشته رو نشون میده انگار من کوچیک شدم و رفتن تو این عکسه به خاطر این حسش گذاشتمش  

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

یعنى میشه ؟


یعنى میشه یه روزى از یه زمین فوتبال خیلى خیلى واقعى تر عکس بگیرم 

یعنى میشه یه روز از زمین فوتبال خیلى خیلى واقعى تر با بازیکناى واقعى ترش عکس بگیرم 

یعنى میشه یه روزى بشم خبرنگار یه بازى فوتبال واقعى 

یعنى میشه ؟ یعنى اون روز میاد ؟؟؟؟

۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

بچه هاى خفن سیستان و بلوچستان


اینجا بچه هاش به حس غریزشون ایمان دارن و به صداش خوب گوش میدن 

بچه هاى اینجا درست مثل حس بلوغ میمونن 

انگار مدت هاست رسیدن به این مرحله و فقط منتظر لحظه ى وقوعش بودن تا این احساس رو به بهترین شکل جارى کنن

تا قسمتش کنن با معشوقه اى که معلوم نبوده و نیست چه موقعى از اینجا گذر میکنه 

بچه هاى اینجا درون هر کدومشون نوازده چنگى است که صداى سازش اون معشوقه رو محصور خودش مکینه

مسخش میکنه 

بچه ها اینجا کنارى مى ایستن و بدون کلامى فقط نظاره میکنن


چیزى که خوندین بخشى از نوشته ى یکى از پست هاى اینستاگرام اقاى مهدى فرجى پور که یکى از دبیرهاى دانشگاه هنر تهران 
نمیدونم چرا و به چه علت اما رفته سیستان و بلوچستان و از بچه هاى خفنش حرف میزنه 
حال و هواشون رو نشون میده که چطورى با حداقل امکانات بهترینان 
از استعداد هاى نحفتشون میگه 
اینستاگرام اقاى مهدى فرجى پور 
۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

University of tehran


رتبه هاى کنکور خیلى خیلى وحشتناک بود حتى خیلى بیشتر از خیلى 

در اون حدى که خیلى از کسایى که فکر میکردم دو رقمى یا حداکثر سه رقمى بشن شدن چهار رقمى 

کنکور ریاضى که خیلى دست کم میگرفتمش حالا بهم بفهموند اگه بخواى جا پاى بهترینا بزارى فرقى نمیکنى ریاضى باشى یا تجربى باید خیلى سخت تلاش کنى خیلى خیلى سخت 

راستش از خودم خجالت کشیدم که میگفتم به داداشم کارى نداشته رتبه اى که تو اوردى الان میفهمم چقدر زحمت کشیده براى رتبش ، چقدر سخت از تفریحاتش گذشته اونم دو سال 

میخوام تلاش کنم اما نمیتونم یا شایدم اون اراده اى که باید رو ندارم ، خیلى رو میخواد بهترین رشته ها رو بخواى و براش تلاش نکنى و توقع داشته باشى دو دستى تقدیمت کنن 

دانشگاه تهران دقیقا از هفت سال پیش شد ارزوم ، ارزویى که براش هیچ تلاشى نمیکنم و صد در صد نمیرسم بهش نمیدونم چم شده کسى که مصمم مکانیک دانشگاه تهران رو میخواست الان حتى براش مهم نیست رتبش بیست سى هزار بشه 

در این حد تو خلسه و مزخرف و تنفر انگیز 

دقیقا الان تو موقعیتى هستم که از خودم متنفرم از شخصیتى که بیخ گلوم رو گرفتى به طور وحشتناکى نفرت دارم 

۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

ظهور یک دهه هشتادى [ او گوزدیلا نیست ]


در جهت پر کردن زمان علافیم داشت این سایت اون سایت میگشتم 

که متوجه شدم زمان حکومت دهه هفتادى ها بلاخره به پایان رسید ! عنوان تیتر خبر از اولین بازى یک دهه هشتادى توى لیگ برتر رو میداد 

میدونستم استقلال دو تا جوون زیر بیست و سه سال گرفته و میدونستم که صیاد منشم جزو یکى از خفن ترین بازیکن هاى تیم ملى امید بود که استقلال به خاطر همین خفن بودنش جذبش کرده اما واقعا فکر نمیکردم این جوون هیفده سالش باشه و حدود کمتر از چهار ماه با من اختلاف سنى داشته باشه 

خیلى بهش حسودیم شد خیلى خیلى زیاد این جوون دقیقا تو اوج رویاهاى من وایساده !! دقیقا تو اوج اوجش !!! 

شاید اگه پسر بودم ، شاید اگه خودم یه ذره جنم داشتم و خیلى شاید هاى دیگه منم میشدم یکى مثل الهیار صیاد منش 

از ته دلم امیدوارم بدرخشى و لاقل تو به رویاهات برسى و به ارزو تبدیلشون کنى  


دیروز زده بودم به حل و حس بیخیالى و سعى کردم تا میتونستم بخندم اره از ته دلم 
دیروز با دوست هفت سالم رفتیم بستنى خوردیم البته خب بماند که دو ساعتى اطراف بستنى فروشى میچرخیدیم تا باز کنه ،البته خب این چرخیدنمون بسى سودمند بود و باعث شد به زور خودمون رو از کتاب فروشى بکشیم بیرون 
به شدت قیمت کتاب ها گرون بود دو تا کتاب بر میداشتى یهو شصت هفتاد تومنى باید پیاده میشدى :/ 
فکر کنم برم یکمى جلو به حس و حال دیروزم حسودیم بشه 
به خنده هاى از ته دلم موقعى که وحشى طور از خیابون رد میشدیم ، به جیم شدنمون به سرعت از جلوى مغازه ى پسر عمم ، به سر و کله ى هم زدن تو کتاب فروشى در جهت جلو گیرى از خرج هاى اضافه ، به تایید پیرمرد خنده رو در جهت طرفدارى از دوستم براى بردن شرطش و ... 
۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

شهرستان

حسابان و شیمى داره بهم چشمک میزنه 

چرا دوباره از اون حسا اومده سراغم که میگه به درک هیچى نخوندى 

خیلى زور داره به خاطر یه حرفى یه نفر دقیقا پنج دقیقه قهقهه بزنه و مسخرت بکنه و بعد از چند سال بفهمى حرفى که به خاطرش اونقدر تحقیر شدى یه دروغ مزخرف بوده 

وقتى میرى شهرستان ، وقت اب و هواى اونجا رو میبینى ، وقتى خنکى شباش رو میبینى ، وقتى اون اب و هواى فوق العاده رو که وارد ریه هات میکنى ، وقتى اون ادم هاى خونگرم بى شیله پیله رو که بدون در نظر گرفتن اینکه چقدر تحصیلات دارى چقدر پول دارى و ... باهات مهربونن رو میبینى نمیخواى به هیچ وجه دوباره پاتو بزارى توى تهران

چهارشنبه که داشتم میرفتم خونه یه تیکه از مسیرو پیاده رفتم اصلا نمیتونم با کلمه اى اون حرارتى که هوا داشت رو توصیف کنم در این حد گرم بود واقعا 

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

شات 3

فکر کنم خیلى اراده ى وحشتناکى میطلبه دیلیلت اکانت کردن اینستاگرام چهار ساله و تلگرام پنج ساله اما من به طور خیلى ناگهانى ساعت سه و نیم نصف شب اینکارو کردم ، از یه طرفى میدونستم این کار لازم بود و از یه طرفى دلم هنوز اون ول چرخیدن و میخواست ول چرخیدنى که اصلا و ابدا خوب نبود ! و اخر و عاقبتى داشت که به قبول شدن تو بد ترین رشته و بد ترین دانشگاه میرسید.

میدونید چقدر خفنه که دبیرتون نفر پنج کنکور باشه و برق شریف خونده باشه ، میدونید چقدر ذوق مرگم که دبیرمونه !؟؟ میدونید چقدر ذوق مرگم که دبیر هندسمونه ؟؟ میدونید چقدر من برا هندسه میمیرم !!؟ 

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

به لحظه ها نباید اعتماد کرد

زندگى خیلى چیز پیچیده اى هیچ وقت درکش نکردم 

اتفاق هاى توش خیلى زود تغییر میکنه 

خیلى زود همه چیز عوض میشه 

خیلى زود از خیلى ها متنفر میشى و خیلى زود کسایى رو که همین دو ثانیه پیش ازشون متنفر بودى رو عاشقشون میشى 

یه اتفاق خیلى کوچیک میتونه کله زندگیت رو تغییر بده یعنى بعضى از این اتفاقاى به ظاهر کوچیک اونقدر توانایى دارند که حتى اگه دوهزار سالم رو یه روال زندگى کرده باشى هم اون روال رو به طرز وحشتناکى تغییر بدن 

چرا اینقدر زندگى مزخرف 

چرا یه ادمى رو که اینقدر بهت بد معرفى کرده یهو اینقدر برات خوب معرفیش میکنه جورى که هیچ فکر بدى تو ذهنت نیاد و جزو یکى از ادماى خوب زندگیت براى یه تیکه از زندگیت معرفیش کنى براى خودت ، هوم ؟ چرا اینقدر زود همه چیزو برام عوض میکنه ؟ 

مطمئنم دقیقا هیچى از نوشته هام متوجه نمیشید ، خب کاملا بهتون حق میدم چون اینقدرى ذهنم اشفتس که هیچ چیزى رو نمیتونه مرتب کنه هیچ چیزى رو نمیتونه باور کنه و همش و همش داره میگه به این لحظه ها اعتماد نکن چون لحظه به لحظه تغییر میکنند 


۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان